سلام . خب همانطوری که چند روز پیش خبر حادث شدن اتفاقی در بامداد پنجشنبه یکم مرداد را داده بودم موعدش فرارسید.
سه سال اینجا بودم و نوشتم .
جوانکی آمد و رفت .خداحافظ.
و با اینکه دل کندن از اینجا و کلاْ از وب نویسی خیلی سخته و دلم تنگ همتون میشه ،
ولی انگار آن آمدنم به این رفتنم چسبیده بوده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و تو می بینی که آنان تو را می نگرند و نمی بینند.
(بزودی این مطالب را هم از اینجا بر می دارم .)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
""" خدا کیست ؟
چو از چشم و لبش اندیشه کردند ..جهانی مِی پرستی پیشه کردند ."""
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387
"می خواهم همچون رقّاصه ای خندان،
یا که پروانه ای رقصان،
فارغ باشم از فلسفه ی هر دو جهان،
می خواهم فقط نازنین باشم نازم کنند،
با نوازش ها آرامم کنند،
از غم ها آزادم کنند،
می خواهم که باشم شیرین ترین انسان
کسی که بی تاب است برای خندیدن ،
کسی که ندارد هیچ، جز شادی برای بخشیدن
می خواهم تا همیشه جا خوش کنم در آغوشِ زیبایی
در پناهِ آغوشش پر بکشم به آسمان به آسانی
می خواهم که باشم دوست داشتنی ترین انسان ،
کسی که تپش ها ی قلبش جشنی به پا می کند در جهان ،
و با لبخندش جاودانه می شود انسان ،
و با نگاهش خیرگان می شوند حیران ،
و حمله ور می شوند برای پیوستن به حلقه ی خوبان. ..............
دوست دارم که دوست شوم با همه ی جهانیان ،
پیوند مقدّسی ببندم با همه ی دلدادگان،
صلح کنم با همه ی آدمیان .
و همچون جوانی که می دمد بر شیپور شادمانی
می خواهم پیام آورم آغاز شده نیکویی ،
آغاز شده پایکوبی و ترانه خوانی ،
__________________
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387
از چه بنویسم،
از زیباترین احساس،
یا تنهاترین دل،
از جاودانه ترین عشق ،
یا آسمانی ترین مصیبت،
از اسیرترین تن ،
یا طوفانی ترین ذهن،
از شیرین ترین غم ،
یا که از بیمارترین قلب ؟،
آه،
چه اهمیتی دارد که چه چیز طغیان یافته است در درونِ من ؟
و چه چیز وحشیانه می دَرَد قلبم را؟
من به این کنجِ خلوت خود دل سپرده ام .
____________________
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385
"شاید در آینده گویند :
دیوانه ای بود که آمد و از دل دیوانه اش گفت و رفت ...
اما نخواهند گفت این دیوانه از چه می گفت ...آه ...قلبم ...
اما نخواهند گفت این دیوانه ،چرا دیوانه بود؟چرا دیوانه شد؟...آه...قلبم ...
در میان اشک هایم ،موجی از آتش غم برپاست ...غوغاست ..."
____________________________
یاد آن ایّام یاد باد .اونطور که به شکل تارنمایی یادم میاید به گَمانم هنوز پشت لبم چندان سبز نشده بود که شعرک پایین را از دلکم بیرون کشیدم و بر روی صفحات کاغذی ریختم.
" هیچ میدونی دنیا قفسه ...هیچ میدونی زندگی یه هوسه !
هیچ میدونی رازِ قفسُ .... یا که سرِّ هوسُ.
رازِ قفس اسارته ....سرِّ هوس طبیعته ..
من و تو اسیرِ این طبیعتیم ...
همش تو رنج و غفلتیم ..
بیا تا رها بشیم ..
از این قفس جدا بشیم ..
بریم تا اوج آسمون ..
تا جایی که یکی بشیم. "
______________________
لطفاً لبخند بزنید ، شما می توانید،زود باشید.


