بالهایم را گشوده
و آماده ی پروازم ...
آیا با من همسفر خواهی شد...
من همسفری میخواهم همراه
و همراهی می خواهم راهوار .
سفری از عشق تا جاودانگی ،
سفری از امروز تا هر فردای نارسیده،
سفری از خود تا معبود،
و سفری از حضیض تا اوج انسانیّت.
|
بالهایم را گشوده و آماده ی پروازم ... آیا با من همسفر خواهی شد...
من همسفری میخواهم همراه و همراهی می خواهم راهوار .
سفری از عشق تا جاودانگی ، سفری از امروز تا هر فردای نارسیده، سفری از خود تا معبود، و سفری از حضیض تا اوج انسانیّت. + نوشته شده توسط علی در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت
0:32 |
عشق تنها کارِ بی چرای عالم است، چه، آفرینش بدان پایان می گیرد.
معشوق من چنان لطیف است که خود را به "بودن " نیالوده است ، که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد ، نه معشوق من بود.
+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت
0:31 |
هیچ چیز به اندازه ی " عدمِ " امکانِ شکوفا شدن راستین عشقمان در این جهان، ما را به جهان دیگر امیدوار و مؤمن نمی گرداند .
برگرفته از کتاب دردجاودانگی (سرشت سوگناک زندگی) اثر میگل د اونامونو + نوشته شده توسط علی در چهارشنبه دهم تیر 1388 و ساعت
1:13 |
دردی دوا نخواهد شد مگر آن هنگام که همه "یک" شوند و "یک" همه .
آنان که بیدار هستند همگی یک جهان مشترک دارند. ولی آنان که در خواب اند هر یک روی به جهان خصوصی و شخصی خود دارند.
از کتاب "جامعه باز و دشمنانش " اثر کارل پوپر
+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه دهم تیر 1388 و ساعت
1:10 |
+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت
18:38 |
+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت
18:0 |
+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت
3:25 |
+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت
3:11 |
+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت
3:3 |
+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت
3:1 |
+ نوشته شده توسط علی در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت
2:48 |
افسوس، واژگان، آیات، شعار و اشعار و جملاتِ زیبا، ظریف، پرمغز و نغز و پراحساس ، روح را و غیب و ماوراء را نه اثبات می کنند و نه می آفرینند، فقط به دل می نشینند و آتش می زنند و "نداری"ِ مرا به رخ ام می کشند. حیف از این همه تباهیِ احساس. حیف از این بودنِ با احساس در این وادیِ خشک و ورطه ی بی احساس. آه از این همه آه و التماسِ بی ثمر درمسیرِ سیرِ به سوی دست نایافتنی ها . " آه ای خداوندم آه با تمامِ نبودنت ،تمامِ بودنم شده ای،وجودم،همه ی هستی ام می بینی؟"
+ نوشته شده توسط علی در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت
17:22 |
از حسّ باریدن پرم ، می توانم ساعت ها گریه کنم . + نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 و ساعت
1:14 |
این روزها تمام قرار و مدارهای من با خدا به جاهای تنگ و باریک کشیده است. در تمنّای پرواز در طلب یک لحظه آواز در آرزوی یک بار عروج و یک معراج ببین ، ببین مرا ، لبالب از شور و آشوب. کم ام، فقط یک روحِ کوچکِ رقیق یک نفر هیچ نوش لب نزده ذاتاً مست، یک نفر در لجاجت و دیوانگی از همه سر . سلام ،سلام جنابِ حقیقت ، نیستی کجایی ؟ در طلب،عشق،عطش،ببین دیوانه سرم،با همه سر به سرم! ببین که به پوست و استخوانم زده درد از دردسرت. آخر که می تواند ، فقط،فقط خدا می تواند اینچنین جنونِ وجودِ مرا بیدار کند. هر چیز بگذرد ولی تا لحظه ی یکی شدن،رستن و رهیدن و سبک شدن، برای جنگ و جدل ها دردودل ها، دقّ و دلی ها و بگومگوهای من با پدرآسمانیِ بی همتا حدّ و مرزی و نقطه ی پایانی قابل تصوّر نیست.
+ نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت
13:48 |
+ نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت
1:53 |
|
|